تبليغاتX
آفتابگردان خشکیده
آی بدو تخمه دارم... آفتابگردان حتی دانه هایش را هم فروخت! وای اگر خورشید خیانت کند!
مرد: بهترین زن روی زمیـن نصیب مـن شده, دروغ نمی گویم. ▪زن: آرزوی هر زنی است شوهری مثل من داشته باشد, دروغ نمی گویم. ▪مرد: مـن تنها وقتی از زنـم دورم احساس دلتنگی می كنـم. ▪زن: مـن وقتی در كنار شوهرم هستـم و یا به او می اندیشـم احساس صمیمیت می كنم. ▪مرد: از كلمات زنـم همیشه محبت و نزدیكـی قلبی مشهود است. ▪زن: شـوهرم همیشه با كلمات احترامآمیز و به نیكی از مـن یاد می كند. ▪مرد: من متوجهم, زنـم چقدر به آسایش و راحتی مـن توجه دارد. ▪زن: شـوهرم هرگز مایه رنجـش مرا فراهـم نیاورده است. ▪مرد: زن پرشكیبایـی دارم مـن, نظراتـم را با شكیبایی گوش می دهد حتی اگر مخالف سلیقه اش باشد. ▪زن: شـوهرم محرم اسرار مـن است. ▪مرد: او همیشه كارهایی را مـی كند تا مرا خـوشحـال سازد. ▪زن: او در بسیاری از كارها به مـن یاری مـی رسانـد. ▪مـرد : برای همه اینهاست كه می گـویـم خدا بهتریـن زن را نصیب مـن كرده است. ▪زن : او مرد ایده ال من است. خدایا شكرت
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

English ………………………………………I love you

Spanish ……………………………………… Te Amo

French………………………………………... je taime

Gerrnan ……………………………………… Ich liebe dich

Japanese ……………………………………... Ai shite imasu

Italian …………………………………………Ti amo

Chinese ……………………………………… Wo ai  ni

Swedish ………………………………………….. Jag alskar

Persian ………………………………………….. Dooset daram

Arabic …………………………………………… Ana ahabbak

Turkish …………………………………………… Sani seviuorum

Kurdish ………………………………………Az ta doost azanem

Razi................................................................ Doos doronat

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

در زندگیهای پرمشغله امروزه، زمان زود از دست می رود و اینكه شما كنار همسر خود زمانی را سپری كنید از اهمیت خاصی برخوردار است. همیشه باید بدانیم تداوم یك عشق كار ساده ای نیست. عاشق شدن آسان است، ولی عاشق ماندن بسیار دشوار است. با راهكارهای زیر سعی كنید عشق را تداوم بخشید.
● در روزهای بارانی
به كمك همسر خود، گاراژ ماشین، كابینتها وكمدهای لباس خود را مرتب كنید، مهم نیست این كار چقدر طول می كشد، مهم این است كه شما كنار همسر خود بوده اید.
قدم زنان به مغازه های اطراف بروید و از قدم زدن در زیر باران لذت ببرید. به سینما، موزه یا گالری نقاشی بروید. مثل دوران كودكی زمانی را از روز صرف خلق كردن چیزی مثل ظرفهای سفالی، ساختن شمع یا اشكالی با صابون، در كنار همسر خود كنید.
شب هنگام در كنار همسر خود مشغول دیدن برنامه های تلویزیون شوید، حتی اگر فوتبال را نیز دوست ندارید، به خواسته شوهر خود احترام گذاشته و كمی فوتبال تماشا كنید.
● در روزهای آفتابی
به پیك نیك بروید، جای سرسبزی را پیدا كنید و لحظاتی را در آن بنشینید و با هم صحبت كنید، ورزش كنید، بدوید یا دوچرخه سواری كنید، یا هر كار دیگری كه به شما و شوهرتان انرژی می دهد، به باغ وحش بروید و از دیدن حیوانات و حركات آنها لذت ببرید. كوه بروید و در هوای آزاد با فكری آزاد با همسر خود صحبت كنید، آرزوهایتان را بیان كنید، از مشكلات حرف بزنید و مطمئن باشید كه در آن هوای آزاد بهتر می توانید راه حل مشكلات را بیابید.
● آخر هفته و تعطیلی
اگر می توانید اتاقی در یكی از هتلهای شهر خود رزرو كنید و یكی دو روز آخر هفته را با همسر خود در آنجا بگذرانید. اگر جایی در خارج از شهر دارید، حتماً به آنجا بروید، مسافرت روحیه انسان را عوض می كند، به دیدن اقوام و دوستان خود بروید و لحظاتی را كنار آنها بگذرانید.
دكوراسیون منزل خود را به كمك همسر خود تغییر دهید، جابه جایی اثاثیه و ایجاد حالتی جدید در منزل باعث تغییر روحیه و حوصله افراد می شود. اگر باغچه كوچكی دارید، زمانی را صرف رسیدگی به گلها و گیاهان باغچه كنید.
● وقتی كودكان خواب هستند
بازیهای كامپیوتری انجام دهید، كارت بازی كنید و با درست كردن پازل یا حل كردن جدول «آی كیو» خود را تست كنید. یك فیلم كمدی یا احساسی انتخاب كنید و با همسر خود به تماشای آن بپردازید.
در یك فضای شاعرانه، با دو شمع روشن، یك موزیك ملایم یك شام دونفره ترتیب دهید. در كنار آتش شومینه بنشینید و دو فنجان چای یا نسكافه داغ بنوشید. چنانچه از خواندن كتابی لذت برده اید، آن را بیاورید و نكات جالب را برای همسرتان بخوانید. برنامه های مربوط به زندگی روزمره خرید منزل تا خرید پوشاك و پرداخت قبوض را با همسر خود چك كنید و برای آن برنامه ریزی كنید. این فرصت را برای او فراهم كنید كه بداند در همه چیز شریك شماست و شما در تمامی امور منازل او را كمك می خواهید.
با هم یادگیری یك زبان جدید از طریق CD یا برنامه آموزشی را آغاز كنید. هرچند وقت یك بار با خرید هدیه ای، همسر خود را شگفت زده كنید.
با كمك هم كیك درست كنید، گاهی اوقات صبحانه را با هم در رختخواب بخورید. كلمه «دوستت دارم» را هیچگاه فراموش نكنید و سعی كنید هرچند روز یك بار با گفتن این كلمه، محبت و علاقه خود را به همسرتان نشان دهید. یا در كیف او، جیب كتش، روی تلویزیون كاغذ كوچكی حاوی این نوشته را برایش بگذارید. برای هم گل بخرید. وقتی از هم دورید (هنگام روز وقت كار) با تلفن با همسر خود در ارتباط باشید و به او بگویید كه دوری از او برایتان سخت است و دلتنگش شده اید. گاهی اوقات با یك مداد شمعی روی آیینه میز توالت كلمه «دوستت دارم» را برایش بنویسید. سعی كنید اجازه ندهید زندگی و كارهای روزمره و حتی خود شما تكراری نشوند، بنابراین هر روز كار جدیدی را آزمایش كنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 



- برای همدیگر وقت صرف می‌كنیم‌.
۲ - به همه می‌گویم كه دوستش دارم‌‌.
۳ - برای قدردانی از محبت‌هایش‌، نامهٔ عاشقانه‌ای برایش می‌نویسم‌‌.
۴ - در جمع از او تعریف می‌كنم‌‌.
۵ - وقتی غمگین است سعی می‌كنم ناراحتی‌اش را بفهمم و او را درك كنم‌‌.
۶ - همیشه در اتفاقات خوب و مهم زندگی او را سهیم می‌كنم قبل از این كه دیگران چیزی بدانند.
۷ - در همه مراحل زندگی باهم برنامه ریزی می‌كنیم‌‌.
۸ - همواره مراقبش هستم و به نیازهایش توجه خاصی نشان می‌دهم‌‌.
۹ - آرامش را در همه حال حفظ می‌كنم‌‌.
۱۰ - باورهایم را نسبت به او همواره حفظ می‌كنم‌‌.
۱۱ - پس از به پایان رسیدن روزهای پرتحرك‌، شب‌ها همه چیز را برایش تعریف می‌كنم‌‌.
۱۲ - اولین كسی هستم كه تولدش را تبریك می‌گویم‌‌.
۱۳ - به كارهایی كه برایم انجام می‌دهد توجه می‌كنم و قدردان محبت‌های او هستم‌‌.
۱۴ - ازدواجمان را از موهبت‌های الهی می‌دانم‌‌.
۱۵ - برای سلامتی‌اش صدقه می‌دهم‌‌.
۱۶ - در یك مكان یادداشتی محبت‌آمیز برایش پنهان می‌كنم و او را راهنمایی می‌كنم تا پیدایش كند.
۱۷ - در همه لحظات زندگی با گذشت رفتار می‌كنم‌‌.
۱۸ - سعی می‌كنم كه همیشه سرزنده و شوخ طبع باشم‌‌.
۱۹ - كارهایی كه نشان دهندهٔ محبتم نسبت به اوست برایش انجام می‌دهم‌‌.
۲۰ - هرگاه از او خیلی عصبانی هستم به نكات مثبتش هم فكر می‌كنم‌‌.
۲۱ - اگر احساس كنم از وسایل شخصی‌اش چیزی كم دارد ولی خودش نمی‌خرد، حتماً برایش تهیه می‌كنم‌‌.
۲۲ - همه هدایایی را كه به من داده است‌، از صمیم قلب دوست دارم‌‌.
۲۳ - همیشه دل آرام یكدیگر هستیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

سلام : نفسوی من  

 من  عباس  خیلی  دوست دارم  

 

 دوست دارم  نفسو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط هوشمند  | 

ماجراهای

 

نفسو

 

و

 

عسلک!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

نان را بگیر از من،
هوا را بگیر اما
خنده ات را نه!
....
بر شب بخند،
بر روز،
بر ماه و بر پسکوچه های پیچ پیچ جزیره،
بر این پسرک کمرو که دوستت می دارد،
هنگامی که چشم می گشایم،
هنگامی که چشم می بندم،
هنگامی که می روم،
هنگامی که باز می گردم،
نان را بگیر،
هوا را بگیر،
روشنی بهار را بگیر از من،
اما خنده ات را نه
تا چشم از جهان فرو نبندم
!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

بانو!
عشق تو
نه بازیچه است،
نه برگی که در دقایق دل تنگی
مرا به خود سرگرم کند!

بانو!
عشق تو
خرقه یی نیست که آن را
در ایستگاه های میانه ی سفر
بر تن کنم!

من ناچارم به عشق تو،
تا دریابم که انسانم
نه یکی سنگ!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

 بنام عشق و زندگی تو را انتخاب کردم       

من از در خونه دل همرو جواب کردم

گفتم برای انتخاب یار تو راه سرنوشت

دیگه به امید خدا میرم به سوی سرنوشت

زدم به قلب زندگی برای انتخاب یار

قرعه بنام تو زده سهم منو این روزگار

عاقبت این کار دیگه خو ب و بدش به ذست توست

بزار که سربلند بشیم . شکست من شکست توست

 از روزی که تو اومدی شریکه زندگیم شدی

 حالو حوای زنذگیم لحظه به لحظه دست توست  

گفتن دوست دارم و به تو راحت گفتم

 گفتم ولی از روی صداقت گفتم

می پرسی که تا کی عاشقم میمونی 

 از حالا تا فردای قیا مت گفتم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت

به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و دل من می گفت

که همش مال تو بود

تو برو....

برو تا راحت تر

تکه ها ی دل خود را آرام

سر هم بند ز نم

این تو بودی که خائن بودی نه من!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

خدایا! آن تنهاترین کسم را که در تنهاترین لحظات تنهاییم تنهایم گذاشت را در تنها ترین لحظات تنهاییش تهنا مگذارررررررررررررررررررررررررر

 

این رسمش نبود آتنا... آخه من چی برات کم گذاشته بودم که بهم خیانت کردی؟؟؟ چرا ؟ چرا ذلت خیانت رو به لذت وفاداری ترجیح دادی؟ تو با اون خوشبخت نمیشی.

 

چون دوستت دارم نفرینت نمیکنم ولی دقیقا چون برام مهمی میترسم روزی که خدا بخواد حقم رو ازت بگیره روز سختی برات باشه... پس میبخشمت... برو به سلامت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

سلام عزیزم.

ممنونم که بعد از ۱۵ روز بهم اس ام اس زدی. خیلی حال کردم. ولی لینبار میخوام دعوات کنم.

اون چه شوخیه بیمزه ای بود که کردی؟ هان؟ میدونی ... خوب میدونی که من هم اهل شوخی و خنده ام خیلی بیشتر از تو. اما این شوخی تو خیلی بد بود. بد بد بد بد! نگفتی من یهو میمیرم؟ وقتی اون اس اام اس(که نوشته بودی شنبه جشن عروسیت بوده) رو خوندم... نه تنها انگار دنیا رو سرم خراب شد بلکه انگار یه رشته که پیوند دل من با تو بود بریده شد. خییییییلی سختم اومد. ندیدی چقدر فحش اس ام اس کردم که نثار اون یارو بشه؟

ازت خواهش میکنم دیگه از این شوخیای بیمزه نکن!

دوووووووووووسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتت داااااااااررررممممممممممممتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!

خدا حافظ! ع.ه.حباب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

سلام!

من دیدم اون فیلم گل یخو...

خوب بود جالب بود... اما بیشتر از هر وقت دیگه ای تو این روزا دلم برات تپید....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

تو اگر زنگ نزنی...

 

من مردم.....................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

No course of true love did run smooth.

 

 

دوران عشقهای واقعی؛ هر گزآرام و بیمشکل نبوده.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

آتنای من؛ آتنای قشنگم. کجایی؟ چرا خبرم رو نمیگیری؟ مگه نمیدونی که من بدون تو همیشه یه چیزی توزندگیم کمه؟ مگه نمیدونی که همه فکر و ذکرم تویی؟ شاید دوباره فکر رفتن به سرت زده؟ آخه پرستوی قشنگ من؛ چند بار باید بهت بگم, الان فصل کوچ تو نیست. اگه الان بری من جواب باغ و بهار رو چی بدم؟ جواب گلها رو چی بدم؟ گلهایی که سرزنشم میکنن. گلهایی که ملامتم میکنن و میگن: توکه اونقدر دوستش داشتی با اون همه خاطره های ناب چرا گذاشتی که بره. چرا نتونستی نگهش داری؟ البته حق دارن گلها. آخه اونا که ندیدن من برا اینجا موندنت چها کردم. چه خواهشها. گفتم پرنده ی من صبور باش. گرچه بهارمون کمی سرده, اما سردیش رفتنیه. گفتم تابستون تو راهه. گفتم اگه تو بخای همه گلا رو تو غنچهاشون میخشکونم تا دیگه هوس فخر فروشی جلو لبخندت رو نکنن. گفتم اگه تو بخوای بالای هر شاخی, نوک هر قله ای که دلت بخواد برات آشیونه درست میکنم. گفتم با تو بهار موندنیه. گفتم سرمایم تو خونه ای که تو عشقو آوردی توش؛ همه وفاداریه.

آره گلها چی خبر دارن که حتی غرورم رو به پات ریختم. چی میدونن گلها؟

فقط خدا میدونه. همون خدایی که تورو به من هدیه کرد. همونی که عشق تو دلها مونو روزافزون کرد. آخه عزیز من! عشق واقعی که بی سختی نمیشه. نشنیدی که میگن:

No course of true love did run smooth?

   ندیدی که چقدر خواستن ما رو از هم جدا کنن نتونستن؟ ندیدی حتی وقتی خودمون خواستیم از هم جدا شیم نتونستیم؟ ندیدی؟ یادت نیست؟ یادت نیست میگفتی باید قوی باشیم؟ باید نترسیم؟ یادت نیست که تایید کردم و گفتم باید خودمونو برا مبارزه آماده کنیم؟ مگه نگفتن: مبارزه هرقدر صعب؛ صعود را ادهمه بده. شاید قله تنها در یک قدمی تو باشد.

تو رو خدا زنگی بزن. زنگ اگر نه؛ اس ام اسی. اس ام اس نه؛ یه پیغامی تو مسنجر. تو رو خدا زجرم نده. مستاسلم. امیدم تویی. نا امیدم نکن. نذار همه آرزوهامون نقش بر آب بشن. بیا و ...

نمیدونم. به خدا دیگه کم آوردم. حالم داره از خودم بهم میخوره. ببین چه نا امیدم. ببین دستم از همه دار دنیا کوتاه شده. بیا و به من ثابت که که نیروی عشق از هر توفان و سیلی قویتره.

دوستت دارم معشوق زمینی من. با من بمان. حباب با تو زنده است...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

آی عشق.. آی عشق

 

چهره ی آبیت پیدا نیست...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

سلام آتنای قشنگم...

نمی دونم باز چی شده... الان امروز باز یه هفته است که ازت خبر ندارم... نه تلفنی. نه اس ام اسی. نه حتی آفی. کجایی؟ پس چرا خبرم رو نمیگیری. نکنه باز ...

آه! چی بگم. دلم خووووووووووووووونه. خووووووووووووون! میخوام بترکم

گویند که به دل رهی است از دل       دل من ز غصه خون است دل تو خبر ندارد

یادته اون روزی که زنگ زدم بهت گفتم داداشم گفته باید از هم جدا بشیم؟ گریه کردی... گریه کردی... دقیقا جمله ای که گفتی این بود:

تو قول دادی به من خیانت نکنی!

گفتم: نه به خدا عزیزم. به خدا اگه بمیرم بهت خیانت نمی کنم. گفتم غیر از تو همه هیچن برای من.

اما حالا تو داری میری. داری با زرنگی تموم... ذره ذره خودت رو از من میگیری. درست مثل اینکه بچه ای رو خواب کنی و چیز ارزشمندیو که اون بچه دوست داره یواش یواش از دستش درآری.

این شعرای ترکی تقدیم به تو:

man sevdaemda ghadar   hichkem sana sevamas

san nan bashda hech kem   san omromdan olamas

esta san chak ged     allemnan gheimate bilmas

یعنی:

هییچکس به اندازه ی من تو را دوست ندارد

غیر از تو در عمرم کسی مثل تو نیست

اگر میخواهی برو . تو قدرم را نمیدانی.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

عشق یعنی لحظه های التهاب

 

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

 

عشق یعنی قطره و دریا شدن

 

عشق یعنی دیده بر در دوختن

 

عشق یعنی در فراقش سوختن

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط هوشمند  | 

سلام عزیزم   آتنای خوب

 

میدونی... من فکر میکنم که تو این ماجرا مخصوصا این اواخر من آره منه لعنتی خیلی خودخواه بودم. منو

 ببخش. من اصلا نتونستم درک کنم که تو توی چه موقعیتی هستی. فقط پامو کرده بودم تو یه کفش و

میگفتم باید همونی بشه که من میخوام. حالا فقط تو این نیا یه چیز میخوام و اونم اینه که:

 

تو... تو... تو منو ببخشی!

 

میدونم اونقدر خوب هستی که اینکارو به خاطر دل شکستم بکنی. امیدوارم که تو

زندگی جدیدت موفق موفق باشی.

یه چیز دیگه رو هم بزا بگم. گرچه عشق ما پایان تلخی داشت. اما اینو هم بون که

 میتونست پایان تلختری هم داشته باشه. منظورم اینه که با اون اخلاقی که مامانت

 داره میتونست زندگیمونو همچین تلخ کنه که مجبور بشیم بعد از ازدواج از هم جدا

 بشیم و این خیلی سخت تر بود. چون تو هم که از خودت هیچ اختیاری تو زندگی

نداشتی.

خیلی خوب. زیاد وقتت رو نمیگیرم. فقط دلم میخواد اگه این مطلب رو

خوندی(واقعا نمیدونم که دیگه به این وبلاگ سر می زنی یا نه؟؟) خلاصه

 اگه این مطلب رو خوندی و منو بخشیدی... زحمت بکش تو همینوبلاگ

بنویس: عباس جون... بخشیدمت و دوستت دارم.    اگه این کارو بکنی تا

آخر عمر مدیون لطفت خواهم بود.و راحت زندگی خواهم کرد.

به امید روزهای بهتر برای هردو مون.

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 6:52 قبل از ظهر  توسط هوشمند  | 

سلام آتنای عزیز من

میدونم که احتمالا حال و روز خوبی نداری. اما میخوام اینو بهت بگم.... که اگه واقعا دوستم داری و

میخوای با من بمونی......... باید بدونی که منم تا پای جون برای رسیدن به تو تلاش میکنم. ولی اگه منو

 نمیخوای(زبونم لال!) فقط کافیه بگی.

 

دوستت دارم خیلی زیاد!!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

تو که نیستی

گل هستی

سرد و بیرنگ میشه

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ میشه

تو که نیستی

گلهای باغچه نگاهم میکنن

با زبون بسته محکوم به گناهم میکنن

گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره

چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

و حباب بالاخره ترکید

حبابی که میخواست با تو زنده بماند

اما او حبابی بیش نبود

و به تلنگری ترکید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

فقط ازت خواهش میکنم!

 

جای منو تو دلت به هیچکی نده! دوستم بدار...

ع.ه. حباب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

یادش بخیر وقتی می گفتی:

  • واقعی واقعی؟
  • من یه ربع دیگه کلاس دارم.
  • با اتوبوس بعدی بریم.
  • ساعت ۱۰ سر ایستگاه!
  • وای!
  • بازم از اون حرفا زدیا!
  • ببین! من دوست ندارم با دخترا حرف بزنی!
  • بابام اومد! بابام اومد! خدافظ! خدافظ!
  • ببین مامانم اومد! خدافظ!

یاد اون چشما به خیر که هر وقت سایه میزدیشون دیوونم میکرد. یاد اون لبا بخیر که وقتی رژی میشد مثل برگ گل بود.

یادش بخیر وقتی میگفتم:

  • سلام خانومی!
  • یک شعر برات بخونم؟
  • بیا بریم سمت سلف!
  • به خدا اشتباه میکنی... من هیچ احساسی نسبت به اون ندارم!
  • بهم زنگ بزنی ها!
  • من از این رفیقات هیچ خوشم نمیاد.
  • کدومه مغازتون؟
  • منو ببخش!

آه خدای من.. چقدر زود دیر شد. کاش میتونستی یه بار بگی نه تا ۱۰۰۰سال با هم باشیم. به خدا هیچ اتفاقی نمی افتاد.

منو ببین! چی دارم میگم اصلا... حالا که کار از کار گذشته! تو مال اونی! اونم تو رو خوشبختت میکنه! مطمئنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط هوشمند  | 

من راست گفته م و گریستم و تو..راست شنیدی-راست قبول کردی و باورم کردی..و با من گریستی..تا بتوانیم دگر بار با هم بخندیم..آخرین اشک من-با تو اولین لبخند من شد..تو را شناختم-تو را یافتم-تو را دریافتم و حرفهای من همه شعر شد. سبک شد.عقده هایم شعر شد.سنگینی ها همه شعر شد.بدی شعر شد.سنگ شعر شد.دشمن شعر شد.به تو گفتم :"باش تا با تو بر جهان و جهانیان بتازم."

اما افسوس با من نماندی.. و رفتی.. خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط هوشمند  | 

می گویند که برای زیستن دو قلب لازم است..قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند..قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد..قلبی که بگوید و قلبی که جواب بدهد..انسانی که مرا انتخاب کند و انسانی که من او را انتخاب کنم..انسانی که شعرهایم را بخواند و انسانی که شعرهایش را بخوانم..انسانی در کنارم تا به او نگاه کنم و از او تنها -لبخند-هدیه بگیرم و تو به من لبخند زدی..و من..دلم می خواهد خوب باشم!دلم خیلی چیزها می خواهد ولی از همه مهمتر می خواهم که دوباره مرا به سال بد بر نگردانی..سال اشک و سال انتقام....

عشق-آتش پنهان در سنگ است..آبی در آینه..رسواگر است..معجزه گر..مرده را زنده می کند..زنده را شیفته می کند..شیفته را دربه در..

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط هوشمند  | 

از آن شادم که در هنگامه درد

غمی شیرین دلم را می نوازد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط هوشمند  | 

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته است به آن می خندم

 

سلام... سلام خدای بزرگ من. آتنای عزیز

منو ببخش که اومدم تو زندگیت و زندگی قشنگت رو خط خطی کردم. آره همه چی تقصیر من شد. خدا منو لعنت کنه!

ولی خوب... خداییش نمیشه همه چی رو هم انداخت گردن من. آخه من فکر میکردم با صبر کردن میشه همه مشکلات رو پشت سر گذاشت. ولی خوب.. ببین... اگه با من روراست نیستی با خودت رو راست باش.

میدونی منظورم چیه؟ ببین! اون یارو پووووووووووووووللللللللللللل داره! میفهمی؟ پوووووووووووووولللللللللللللللللللللللل! من هم مثل بابات ( که مطمئنه تو این معامله نون و آب هست!!!) مطمئنم که اون یارو جیبا تو پر پول میکنه( و جیبای باباتو شاید پرتر!!!!!)

از من دلگیر نشو اگه در مورد بابات اینجوری حرف میزنم. بهم حق بده. چون تو دنیا اون از همه بیشتر به من بدی کرده.اووووووون نامردا حتی حاضر نشدن من بدبخت رو ببینن. هه! هه! هه! شاید میترسیدن که من واقعا خوب باشم!!! شاید میترسیدن انتخاب دختر کوچولوشون از انتخاب خودشون بهتر باشه! خدا میدونه!

اما.. اما بعد از تو......... چی به سر من مفلوک میاد؟؟؟ اصلا مهم نیست! حتی یه ثانیه هم بهش فکر نکن. میدونی دوباره بر میگردم سر همون تفکرات قبلیم.... پوچ گرایی رو میگم. واقعا هم که همون درست بود. دنیا و هرچی توشه پوچه. پوچ پوچ. آدما پوچن. دلا پوچن. عشششششششقا پوچن. هه هه هه ! گفتم عشق! هه هه هه هه هه ! عشق! فکر میکردم هست! فکر میکردم واقا هست!!! حلا بذار بیپرده بگم >>> عشق کس شعر محضه!

لعنت به خدا! لعنت به دنیا! لعنت به هرچی دله! بعد از این میدونم با این دلا چکار کنم. خوب یاد دارم. چنان بچزونمشون که حض کنن.

حالا اگه میخای بمونی با من... خرجش فقط یه نه هست. اگه بگی نه با همیم. اما اگه جرئتشو نداری... برو... برو به سلامت. منم یه چند سالی زندگی میکنم و بعد

فقط خواهش میکم خواهش می کنم... جای منو تو دلت به هیچکی نده....

خدا حافظ عزیزم...................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط هوشمند  |